چه فریبا روزی
چه عجب دنیایی
و چه شادم امروز
همه از حادثه نقش تو بود
پهنه آبی دوست
در رگم می شکفد با هر پلک
با هر دم
او به اندازه یک سجده صداقت دارد
او چه بی وقفه سخاوت دارد
در نگاهم فردا
روزِ بی حوصلگی
تنهایی
روزِ بی روحی بود
من از او فهمیدم
فردا هم
می شود باز شکفت
در پیِ باد دوید
با تنی خسته در ایوان خوابید
او به من گفت چرا
زندگی زیبا نیست
و چرا خنده ما کوتاه است
دستِ غم را رو کرد
رازِ گل پیدا شد.
عاشقا رفتن تو غروب عروسکا جاش اومدن
به جای اون نگاه گرم خنده های سرد اومدن
عصر دروغه و ریا عصر فریب و انتظار
زمونه بدی شده راهی نمونده جز فرار راهی نمونده جز فرار . . . . . . . . . . .
چقد بده که کسیو نداشته باشی که اشکاتو پاک کنه ............ ازت بخواد که گریه نکنی .............
چقد بده که کسیو نداشته باشی یه دست نوازش بکشه روی سرت .........
چقد بده که فک کنی که هنوزم تنهاییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
چقد بده که کسی نباشه که درد دلاتو بفهمه و درکت کنه
چرا هرجا پا میذارم گریه نصیب من میشه ؟؟؟؟!!!!!!!!!!
چقد بده که جلوی کسی زار بزنی و اون اشکاتو نبینه ؟؟!!!!!!! مگه میشه ؟؟؟؟؟؟؟ امکان نداره
ولی تجربه نشون داده که خیلی خوب هم امکان داره .
چقد بده که وقتی تنهایی و داری از فرط ناراحتی به مرگ فکر میکنی و هیچ امیدی نداری .................... به این فک کنی که ایکاش اون کسی که باید بود ولی نیست الان نوازشگر موها و صورت و . . . کیه ..... با کیه ؟ اصلا چرا با تو نیست ؟؟؟؟ مگه تو عشقش نبودی ......... پس چی شد ؟
چی شده اون همه احساس ؟
من و تو کم شده ایم
خسته از هم شده ایم
رفتار من عادی است اما نمی دانم چرا این روزها از دوستان و آشنایان هر کس مرا می بیند از دور می گوید : این روزها انگار حال و هوای دیگری داری !
اما من مثل هر روزم با آن نشانی ساده و با همان امضاء همان نام و با همان رفتار معمولی مثل همیشه ساکت و آرام .
این روزها تنها حس می کنم گاهی کمی گنگم ، گاهی کمی گیجم . حس می کنم از روزهای پیش قدری بیشتر این روزها را دوست دارم .
گاهی از تو چه پنهان با سنگ ها آواز می خوانم و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم . این روزها گاهی از روز و ماه و سال ، از تقویم از روزنامه بی خبر هستم . حس می کنم گاهی کمی کمتر گاهی شدیداً بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم این روزها گاهی خدا را هم یک جور دیگر می پرستم از جمله دیشب هم دیگرتر از شب های بی رحمانه دیگر بود :
من کاملاً تعطیل بودم اول نشستم خوب جوراب هایم را اتو کردم . تنها خدود هفت فرسخ در اتاقم راه رفتم با کفش هایم گفتگو کردم و بعد از آن هم رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم و سطر سطر نامه ها را دنبال آن افسانۀ موهوم دنبال آن مجهول گشتم چیزی ندیدم تنها یکی از نامه هایم بوی غریب و مبهمی می داد . انگار از لابه لای کاغذ تا خورده ی نامه بوی تمام یاس های آسمانی احساس می شد.
دیشب دوباره بی تاب در بین درختان تاب خوردم از نردبان ابرها تا آسمان رفتم . در آسمان گشتم و جیب هایم را از پاره های ابر پر کردم ..............جای شما خالی !
یک لقمه از حجم سفید ابرهای ترد
یک پاره از مهتاب خوردم . . . . . . .
تبلیغات



